در کنار بقیع

دری به سوی بهشت است در کنار بقیع

وداع آخر عشق است در کنار بقیع

گمانه می زنی که خدا در همین جا هاست

پر از بوی بهشت است در کنار بقیع

به یاد مادر پهلو شکسته می گریی

که جای گریه همین جاست در کنار بقیع

به یاد قائم موعود (عج) می خندی

پر از تناقض زیباست در کنار بقیع

من و کلاغ سیاه مجاور اینجا

نه راه به پیش داریم و نه از پس از کنار بقیع

خوشا به حالِ خوشِ کبوترِ معصوم

که آشیانه اش اینجاست در کنار بقیع

من مسافر روسیاه آمده ام

برای قصد عزیمت از کنار بقیع

هنوز طنین این جمله در سرم باقیست

کدام دلی می رود آخر از کنار بقیع

اگر کسی زچنین جای باصفایی رفت

تمام روح خود بنهد در کنار بقیع

کجا روم ، چه بگویم ، چگونه برگردم؟

گرم سوال بپرسند از کنار بقیع

گرم خرده بگیرند چرا آمده ای ؟

چرا بگویم آمده ام از کنار بقیع ؟

برای پول بگویم یا زن و بچه؟

برای کدام آمده ام از کنار بقیع ؟

در این حال و هوا بودم و ناگه

ندا برآمد بروید از کنار بقیع

به فکر ماندن و رفتن تمام شد وقتم

نکرده ام وداع من با کنار بقیع

به ناگهان تمام کاروان رفتند

من هستم و سوز دل و کنار بقیع

یکی در آن دور دست ها صدایم کرد

بیا که وقت نداریم از کنار بقیع