در بین سفرنامه های تاریخی و مربوط به سفر حجاج در قدیم ، به سفر نامه ای بر خورد کردم که توسط یک بانوی اصفهانی نگاشته شده است ، این سفر نامه سرشار از احساس و زیبایی ،به صورت منظوم نوشته شده و در قالب مثنوی می باشد که سفر یک بانوی ایرانی به شهرهای مدینه و مکه در زمان صفویان را حکایت می کند ، در فصل معرفی شهر مدینه و آثار آن شعری در خصوص بـهشت بـقیع از ایشان وجود دارد که بسیار زیبا و خواندنی است ، سراينده اين مثنوي زيبا كه در مجموع مشتمل بر 1200 بيت است ، بانويي فرهيخته و دانشمند از دوره باشكوه و درخشان صفوي است . با كمال تأسف ، درباره هويت سراينده ، آگاهي ويژه اي وجود ندارد ، در لابه لای این سند ارزشمند ، چند سطري در معرفي وي آمده كه تا اندازه اي ، هويت وي را برای ما آشكار مي كند . اين معرفي ، مربوط به زماني نزديك همان عصر بوده و روشن است كه نویسنده آن ، با سراينده و خانواده وي آشنايي مختصری داشته است . وی مي نويسد :
«مثنوي كه عليا جناب عصمت و عفت و طهارت شعار ، بلقيس الاواني ، خديجة الدوراني ، حليله جليله مكرّمه توفيق . . . مرحمت و غفران پناه ، ميرزا خليل(نام همسر این بانوی فرهیخته است) ، رقم نويس ديوان اعلي (کسی که نامه های دیوانی دربار را می نوشته است ) ، در حين حركت از دارالسلطنه اصفهان ، به عزم زيارت بيت الله الحرام در خصوص اسامي و قرب و بعد مسافت منازل از دارالسلطنه مذكور الي كعبه معظمه و مراجعت از آنجا به مصر مستقر و مكان اصلي خود به رشته تقرير و تحرير كشيده و آب و هواي هر يك از منازل را بيان فرموده اند»

در ذیل متن مثنوی سروده شده توسط این بانوی اصفهانی در خصوص حرم ائمه بقیع علیهم السلام به صورت کامل آورده می شود.
مرقد امامان بقيع
دگر ز اولاد امجاد گرامي * * * كه هر يك بُد به عصر خود امامي
بُدند اندر جوارش چار معصوم * * * ز دست تيره بختان گشته مسموم
كه هر يك مخزن سرّ خدايند * * * شفاعت خواه در روز جزايند
بقيع از نور مرقدهاي ايشان * * * منوّر گشته چون خورشيد تابان
حسن آن ميوه قلب پيمبر * * * سرور سينه زهرا و حيدر
دويم مولا علي ابن الحسين است * * * امام ساجد و نور دو عين است
سيم باقر شه علم اليقين است * * * امام پنجم و سالار دين است
چهارم باشد آن مولاي بر حق * * * كه دين و مذهب از وي يافت رونق
امام انس و جان مولاي ناطق * * * شه كون و مكان يعني كه صادق
ز دل اين نكته چون آمد بگوشم * * * برون شد گويي از سر ، عقل و هوشم
ز ديده اشك خونين مي فشاندم * * * كه تا خود را بدان درگه رساندم
به درگاهي كه دايم جبرئيلش * * * همي باشد ز آب سلسبيلش
به بال و پر بروبد درگهش را * * * كند در آستان منزلگهش را
پيمبرها از آن درگه شرفياب * * * جبين ساي ملايكه است آن باب
چو بر اين دولت عظمي رسيدم * * * به چشمان سرمه از خاكش كشيدم
منوّر شد چو چشمانم از آن خاك * * * نمودم پاي بوسي شاه لولاك
ز زينت آنچه مي بايست بودي * * * بدان شه آنچه مي بايست بودي
چو ره سوي حريم شاه جستم * * * بدان فردوس اعلا راه جستم
ز شادي سر برآوردم ز گردون * * * نمودم شكر يزدان از حد افزون
چو گرديدم بدان دولت ميسّر * * * شدي چشمم از آن مرقد منوّر
پس آن گه رو سوي زهرا نمودم * * * به درگاهش جبين خويش سودم
ز خاك مرقد آن مهر تابان * * * كشيدم بر دو ديده توتيا سان
مشرّف چون شدم زان خلد رضوان * * * روان گشتم به پابوس امامان
چو بر آن آستان عرش بنيان * * * كه مي شد تازه از وي دين و ايمان
رسيدم ديده را روشن نمودم * * * جبين خويش را بر خاك سودم
نديدم اندر آن ارض مطهّر * * * به جز نور فروزان زيب ديگر
ميان يك ضريحي چهار مولاي * * * گرفته هر يكي در گوشه اي جاي
زميني كو بُدي بالاتر از عرش * * * به كهنه بوريايي گشته بُد فرش
مكاني را كه بُد توأم به جنّت * * * ندادندش از قنديل زينت
نسيما سوي اصفاهان گذر كن * * * در آن سلطان ايران را خبر كن
بگو كي شاه عادل در كجايي * * * از اين جنّت سرا غافل چرايي
بيا بنگر بر اولاد پيمبر * * * بدان رخشنده كوكب هاي انور
كه مسكن كرده اند در يك سرايي * * * ضريح از چوب و فرش از بوريايي
روان كن اي غلام آل حيدر * * * فروش لايق آن چار سرور
ز بهر زينت آن خلد رضوان * * * قناديل طلا چون مهر رخشان
دگر رمان ها مملو ز گوهر * * * براي آن صناديق مطهّر
كه از كوري چشمِ آن رقيبان * * * ز زيور گردد او چون خلد رضوان
چو گرديدم شرفياب زيارت * * * نمودم خانه دين را عمارت
وداع از تربت آن شهر ياران * * * نمودم سينه سوزان ، ديده گريان